تبليغاتX
ღღبرگ های خشکیدهღღ
ღღبرگ های خشکیدهღღ

شاعرانه

سلام به دوستای گلم

خواهش میکنم نزنیدمیدونم خیلی بی معرفت شدم ولی دیگه سعی میکنم جبران کنم امروز ای دی اس ال وصل کردیم.درسام خیلی سخت شده میخوام نظراتو تایید کنم و هر کی نظر گذاشته برم وبش خوب دیگه من میرم ولی شما بیاین .دوستون دارم خیلی زیاد

پ.ن:نمیدونم چرا لب تابم ارور میده خدا کنه خراب نشه اصلا حوصله ندارم

نوشته شده در 90/07/17ساعت 18:8 توسط دریا|

سلام به دوستای خوبمخیلی دلم براتون براتون تنگ شده.من روز عید فطر اومدم ایران توی پست قبل نوشتم دو روز نمیتونم سر بزنم ولی من نمیدونستم انقدر وضع اینترنت خرابهاز این به بعد کسی رو واسه آپام خبر نمیکنم واقعا نمیتونم از دوستایی که بهم نظر دادن ممنونم و ازشون عذر خواهی میکنم سعی میکنم به همتون سر بزنم ولی خواهش میکنم کسی ازم گله نکنه.راستی با معرفتا الان معلوم میشن.فعلا خداحافظ

نوشته شده در 90/06/20ساعت 0:10 توسط دریا|

                                                                                                                                                   روز وداع یاران

 بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد

داند که سخت باشد قطع امیدواران

 با ساربان بگوئید احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

بگذاشتند ما در دیده آب حسرت

گریان چو در قیامت، چشم گناه کاران

ای صبح شب نشینان، جانم به طاقت آمد

از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران

چندی که بر شمردم از ماجرای عشقت

اندوه دل نگفتم، الا یک از هزاران

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل

بیرون نمی توان کرد، الا به روزگاران

چندت کنم حکایت؟ شرح این قدر کفایت

باقی نمی توان گفت، الا به غمگساران

سعدی

 

ابراز عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند…

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

پ.ن: سلام به همه ی دوستان خوبم بابت تاخیر زیادم از همتون عذر می خوامماه رمضان رو هم به همه ی دوستای خوبم تبریک می گم

پ.ن:این شعری که گذاشتم شعر مورد علاقم بود امیدوارم شما هم خوشتون بیاد و داستان هم تکراری نباشه

پ.ن:در حدی که میتونم به همه ی دوستایی که آپ میکنن سر میزنم

پ.ن: و یه خواهشاز کسایی که میتونن بدونی اینکه من بگم بیان سر بزنن میخوام که توی بخش نظرات بگن تا دیگه خبرشون نکنم آخه خیلی سخته لطفا حتما حتما به این سوال جواب بدید

پ.ن:جواب نطرسنحی رو نمیگم خودتون برید ببینید

پ.ن:دوستای خوبم یه چند روزی(دو روز) نمیتونم به کسی سر بزنم ولی حتما وقتی اومدم جواب کامنتها رو میدم و به همه سر میزنم( ۸شهریور)

نوشته شده در 90/05/27ساعت 22:58 توسط دریا|

                                                                                                                                                                                          

دل داده ام بر باد

دل داده ام بر باد،بر هر چه باداباد

مجنون تر از لیلی،شیرین تر از فرهاد

ای عشق از آتش اصل و نسب داری

از تیره ی دودی،از دودمان باد

آب از تو طوفان شد،خاک از تو خاکستر

از بوی تو آتش،در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین،چون بیستون ویران

هر کوه بی فرهاد کاهی به دست به باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

ارث پدر مارا، اندوه مادر زاد

از خاک ما در باد بوی تو می آید

تنها تو میمانی،ما میرویم از یاد

قیصر امین پور

                                                  اشک عاشق

قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست. خیلی‌ وقت بود که از خدا میخواست به دریابپیوندد
هر بار خدا می‌گفت: از قطره‌ تا دریا راهی‌ست‌ طولانی. راهی‌ از رنج‌ و عشق وصبوری. هر قطره ای‌ را لیاقت‌ دریا نیست.
قطره‌ عبور کرد و گذشت.

قطره‌ ایستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ بخار شد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار تکه ای‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت.
تا روزی‌ که‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند. قطره‌ طعم‌ دریا را چشید. طعم‌ دریا شدن‌ را. اما...
روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دریا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت:آری.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم. بزرگترین‌ را. بی‌نهایت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اینجا بی‌نهایت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ کلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را در آن خلاصه کند . اما هیچ‌ کلمه‌ای‌ توان‌ سنگینی‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را در‌ یک‌ قطره‌ ریخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور کرد. و وقتی‌ که‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چکید، خدا گفت: حالا تو در بی‌نهایتی، عکس‌ من‌ در اشک‌ عاشق انعکاس‌ دارد

 پ.ن:سلام به دوستای خوبمتوی این هفته سعی کردم به همتون سر بزنم امیدوارم موفق شده باشمبه کسایی هم که هنوز سر نزدم تو چند روز آینده سر میزنم

پ.ن:لطفا جنبه داشته باشید(مخاطب داره خودش میفهمه)

پ.ن:امروز رفته بودم خرید درمانی خیلی تاثیر داشتدخترا خوب درک میکنن

پ.ن:یه خبر از این به بعد تو بخش نظرات جواب همه رو میدم

پ.ن:به بخش نظرسنجی هم حتما سر بزنید

پ.ن:خوب دیگه نظر یادتون نرهامیدوارم ارز این پست خوشتون بیاد.بای بای

نوشته شده در 90/05/03ساعت 20:54 توسط دریا|

                                                                               هوا سرد بود.دخترک نسبت به دیگران احساس سرمای بیشتری میکرد چون نه لباسی از چرم به تن داشت و نه دستکشی از جنس پشم.لباسی کهنه به تن داشت که چند جای آن وصله دوز بود.چراغ قرمز شد و ماشین ها یکی پس از دیگری توقف کردند و این بهترین زمان بود برای دخترک.صدایی آشنا در فضا پیچید،آقا یه کبریت بخر،خانوم یه کبریت بخر....اما هیچ کس حاضر نبود تنها لحظه ای پنجره ی اتومبیل خود را پایین دهد و کمی طعم سوز سرما را بچشد.پس چطور با خود فکر نمیکنند این دخترک در این هوا ،با این لباس فقط به خاطر فقر، میکوشد تا نانی حلال به دست آورد .چراغ زرد شد ودلهره ی دخترک بیشتر او هنوز هیچ کبریتی نفروخته بود و در پایان چراغ با بی رحمی سبز شد......   هوا کم کم رو به تاریکی میرفت و همچنان دست دخترک پر بود از کبریت های فروخته نشده، ناگهان صدایی دخترک کبریت فروش را متوجه خود کرد:دختر خانوم.دخترک کبریت فروش با خوش حالی به جانب او چرخید ولی این توپ های بی وقفه ی برف و صدای خنده های تمسخر آمیز بچه هابود که از او استقبال میکرد.بعد ازگذشت لحظاتی بچه هارفتندودخترک و سرما تنها ماندند.چقدربی صدا قلب دخترک شکست و هیچ کس صدای آن را نشنید.......

پ.ن:چند وقته هر چی میگردم نمیتونم مطلبی مناسب وبلاگ پیدا کنمبه خاطر همین تو این پست هم داستان نوشتم

پ.ن:هر کس آپ میکنه اگه تونست خبر بده حتما میام ولی سعی میکنم به همه سر بزنم

پ.ن:راستی این داستان هم نویسندش خودم بودم

پ.ن:امیدوارم خوشتون بیاد. نظر یادتون نره.راستی حتما بهم بگید در مورد چه مطلابی بنویسم بهتره

نوشته شده در 90/04/21ساعت 19:39 توسط دریا|

              خورشید تیر های سوزانش را به طرف قلب زمین نشانه گرفته بود.در همین زمان دختر و پسری در کنج

یک رستوران  نشسته بودند.بادکولر زلفان دختر را به بازی گرفته بود.ناگهان ،صدای دلیل خاصی ندارم

سکوت آرامش بخش رستوران  را شکست.آری این صدای نازک دخترک بود.                                      

پسر:آخه مگه میشه حداقل یه دلیلی بیار همینجوری که نمیشه بذاری بری.                                    

دختر:چرا نمیشه،اصلا حالا که این جوری شد میگم....تو...تو خیلی ترسو و خود خواهی حاضر نیستی به

خاطر من هیچ فداکاری انجام بدی.من از الان میدونم اگه توی زندگیمون اتفاقی برای من بیفته تو سریع 

منو تنها میذاری،من میخوام همسر آیندم به خاطر من هر کاری بکنه....                                            

دوباره سکوت در رستوران حاکم شد.پسرک به چشمان دخترک خیره شد و زیر لب زمزمه کرد             

یعنی تو واقعا این جوری فکر میکنی....                                                                                       

ناگهان چشمان پسرک ابری شد.دخترک قصه ی ما سریع کیفش را برداشت و به سمت در رفت.پسرک

نیز به دنبال او روانه شد.دخترک که نور خورشید او را اذیت میکرد چشمانش را تنگ کرد و دستش را

سایبان صورتش کرد.پسرک که این وضع را دید از اعماق قلبش خواست تا تبدیل به باران شود چون

دخترک همیشه میگفت باران را دوست دارد ولی از آفتاب متنفر است. ناگهان پسرک تبدیل به آب شد و

بر زمین جاری شد ....زیر نور آفتاب بخار شد ...ابر شد....وبلاخره باران شد و بر سر دخترک و همسر آینده

اش که فقط به خاطر عشق او به پسرک پشت کرد بارید                                                                

و چقدر ساده پسرک جانش را فدای دخترک کرد ......

نویسنده:دریا موسوی

پ.ن:اسم نویسنده رو نوشتم تا فکر نکنن کپی پیست کردم

پ.ن:من اکثرا ویرگول یادم میره خودتون موقعه ی خوندن ویرگول بذارید

پ.ن:یه سری از کسایی که تا قبل از حذف وب توی لینکا بودن به مرور پیدا شدن ولی بیشترشون مفقودن 

پ.ن:و یه یادآوری کسایی که به وب بی وفایی کنن از لینکا حذف میشن

نوشته شده در 90/04/12ساعت 2:31 توسط دریا|

سلام به دوستای خوبم.همونطور که در پست قبل قول داده بودم میخوام جملاتی زیبایی که تا به حال شنیدم رو براتون بزارم.امیدوارم از خوندنشون لذت ببرید.نظر یادتون نره

تجربه مثل شونه اس که زمونه وقتی بهت میده که کچل شدی

گل رز برای کسی خار داره که میخواد اونو بچینه

حکمت وزیدن باد رقصاندن برگ ها نیست امتحان ریشه هاست

از جنگ بدتر هم هست کسی که چیزی ندارد تا برایش بجنگد

آنگاه که ضربه های تیشه زندگی را بر ریشه ی آرزوهایت حس میکنی به خاظر بیاور که زیبایی شهاب ها به شکسته شدن قلب ستاره هاست

و همه میدانیم که ریه های خوشبختی پر از اکسیژن مرگ است

تلخ ترین خاطره ی فرهاد شیرین بود

نانوا هم جوش شیرین میزند بیچاره فرهاد

به کسی عشق بورز که لایق عشقت باشد نه تشنه ی عشق چون تشنه یه روزی سیراب میشه

در سقوط افراد در چاه عشق قانون جاذبه تقصیری ندارد

مهم نیست که قطره باشی با اقیانوس مهم این است که آسمان در تو منعکس شود

و در پایان

کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود

نوشته شده در 90/04/07ساعت 15:3 توسط دریا|

                                 

سلام به دوستای خوبمدر این پست قصد دارم بیت هایی رو که به نظرم زیبا میاد رو براتون بزارم و در پست بعد هم جملا ت زیبایی رو که تا به حال شنیدم براتون میزارم. امیدوارم خوشتون بیاد و استفاده ی لازم رو ازش ببرید.نظر یادتون نره.

 گنه از جانب ما نیست که اگر مجنونیم                    گردش چشم تو نگذاشت که عاقل باشیم 

***************************************************************             

وصل تو گر آن نفس آخر است                                 از همه عمر آن نفسم آرزوست               

****************************************************************          

عشق یعنی دیده بر در دوختن                                 عشق یعنی در فراقش سوختن           

****************************************************************         

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد                       عجب از محبت من که در او اثر ندارد  

****************************************************************         

در پای کتاب تو همگان نام نوشتند                            من گمشده ی عشق توام نام ندارم    

****************************************************************             

نامه ای از من اگر سویت من نمی آید نرنج                  هر چه را من مینویسم اشک پاکش میکند

*****************************************************************       

ما و مجنون درس را از یک ادیب آموختیم                 او به ظاهر عاشق شد ما به معنی سوختیم

*****************************************************************        

ای که منع گریه ی بی اختیارم میکنی                      گر بدانی حال من گریان شوی بی اختیار   

*****************************************************************       

هر چه میخواهم غمت را در دلم پنهان کنم                سینه میگوید که من تنگ آمدم فریاد کن

*****************************************************************       

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن              من با دو چشم خویشتن دیدم که جانم میرود   

*****************************************************************        

تا تو مراد من دهی کشته مرا جفای تو                   تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام  

*****************************************************************        

به دنیایی که نامردان عصا از کور میدزدند             من از خوش باوری آنجا محبت جست و جو کردم

*****************************************************************   

تکیه بر دیوار کردم خاک بر پشتم نشست              دوستی با هر که کردم عاقبت قلبم شکست

*****************************************************************

نوشته شده در 90/03/31ساعت 17:58 توسط دریا|

باسلام به دوستای خوبم.به علت موضوعات مختلف مجبور به حذف ناگهانی وب شدم ولی فهمیدم که هنوز کسی صاحب این وب نشده و دوباره اونو به نام خودم کردم.می خوام دوباره برگ های خشکیده رو راه بندازم و از دوستانی که قبلا در لینک دوستانم بودن می خوام تا اسم وبشون رو بدن تا دوباره در لینک  قرار بگیرند چون من خودم متاسفانه آدرس لینک هارو یادم نمیاد.از همتون ممنونم تا پست بعد خداحافظ

نوشته شده در 90/03/26ساعت 1:5 توسط دریا|


آخرين مطالب
» اووووووووومدم
» تعجب
» وداع یاران
» مجنون و لیلی،شیرین و فرهاد
» چه بی صدا شکست....
» و چقدر ساده
» حرف های رویایی 2
» حرف های رویایی 1
» سلامی دوباره

Design By : Pichak